مثل حس رهایی یک سنجاقک در حال  پریدن با بال های پاره

سبک نوشتاری من اینجوری نیست،یا بهتر بگم نتونستم خودمو به جایی برسونم  که اینطور بنویسم.با وجود علاقه ایی زیادی که به اینگونه نوشتن دارم،اما هنوز نتونستم اینکارو بکنم.نتونستم آدما در لحظاتی ترسیم کنم که خارج از چهارچوب های معمول خودشون رفتار میکنند.لحظه شکستن آدما،زمانی که کلمات با سرعت باور نکردنی از دهانشون خارج میشه و درونی ترین دغدغها ها ،تمایلات ،کمبود ها ، ناراحتی هاشون بازگو میکنند.چیز هایی که شاید خودشون هم به خوبی از وجودشون در درونشون آگاه نیستن.همواره در ذهنم لحظه های اوج چنین تصویری رو تصور کردم ،اما در بردن همچین چیزی به روی کاغذ ناتوان بودم.تصویر کشیدن صحنه ایی که انگار دیگه داده ایی به مغز نمیرسه.مغز تو یه لحظه هر آنچیزیو که داره فریاد میزنه و هیچ چیز دریافت نمیکنه.اینکه در چه مکان و زمانی و در جلوی چه کسانی داره فریاد میزنه ،دریافت نمیکنه.تنها خودشو فریاد میزنه.چیزایی که  شاید در لحظات دیگه  وقتی بهشون فکر میکرده   به جایی نمیرسیده ،یا حتی از فکر کردن بهش فرار میکرده،نمیخواسته قبولشون کنه و یا در قبلو کردنش ناتوان بوده.بعد این شکستن،بعد این فریاد زدن دو حس موازی باهم به آدم دست میده.یکیش احساس سبکی و دیگری حسی  میان ترسو ،نگرانی ،پشیمانی و سرزنش  خودته.پس از گذشت چند لحظه از کشیدن آخرین فریاد ، مغز به سرعت مشغول دریافت حقایق و شرایط پیرامونش میشه.اینکه کجا و جلوی چه کسانی  حرف زده.احساس حقارتی  مسخره بهت دست میده و قصه قدیمی تکرار میشه "بیزاری از خودت".اینجاست که"سکوت"برات خواستنی ترین و دست نیافتنی ترین واژه هستی میشه.سکوتی که دوست داشتی در لحظاتی قبل به جای فریاد زدن داشتی.تنها واکنشی روحی نیست،در واقع  به خوبی نمیدونم ولی فکر نکنم  هر نوع واکنشی صرفا روحی باشه،باید چیزی قبلش در جسمت تغییر کنه،هورمونی ترشح شه،آنزیمی کم و زیاد بشه.شایدم بشه گفت دلم میخواد این واکنش به ارگانیسم جسمی نسبت بدم نه ضعف روحی  خودم.در هر صورت چیزیه که شده و امروز با آرامشی نسبی ازش نوشتم.

پ.ن:رفتم از نوشته ها بنویسیم،از چیزی که دلم میخواست همواره بنویسم و نتونستم ،اما خب تو ادامش به خودم رسیدم.