دایی جان ناپلئون

1.بچه های دیگه با بچه های دیگه هم سنشون تو فامیل رقابت میکنند،بهشون حسادت میکنند،ازشون الگو برداری میکنند و...رادین ما از هر دو طرف اولین نوه و تنها نوه خانوادست.تک و تنهاست،با خاله ،دایی،عمه و یه عموی مجرد و یه عمو متاهل.این عمو متاهل یه سگ دارن به اسم"جسی"که تو آپارتمان باهاشون زندگی میکنه.اگه بدونید وقتی اینا  تازه این سگو گرفته بودن ما چه داستانی با این رادین داشتیم.یک حسودی میکرد به این  جسی.البته بعد یه مدت خودش حسابی باهاش جور شد و دوتاشون  الان واسه هم میمیرن.تاثیر این جور شدنم اینه که رادین الان به تاثیر از جسی لیس میزنه آدمو.(یه جور خاصی لیس میزنه.یعنی اینجوری نیست عین یه سگ زبونشو در بیاره لیس بزنه. فعلا نمیتونم توصیف کنم)

2.پای کامپیوترم.میگه دایی جون میای مافیا(یک بازی کامپیوتری که من هنوز دست از سرش ورنداشتم.) بازی کنیم.میگم باشه.میگه دایی جون من تو رو خیلی دوست دارم.بعد با حرارت بیشتری اضافه میکنه،من تورو از خدا هم بیشتر دوست دارم و بعد خیلی پر حرارت تر میگه،من تو از جسی هم بیشتر دوست دارم.

3.ساعت دو نیم سه  بعد از ظهر.میخوام بخوابم.نمیزاره.میگم رادین نگاه کن الان هوا روشن ،این یعنی اینکه دایی جون باید...!اون در ادامه میگه بخوابه.میگم وقتی هواتاریک شدن دایی جون...!اون در ادامش میگه بیداره.بازم بی خیال نمیشه.داد میزنم "خدایا من چه گناهی کردم که دایی شدم،مامانش همراه خالش رفته سندج خوش بگذرونه ،باباشم اومده شمال دنبال کاراش.سمانه بیکار بود بچه دار شد" رادینم که از رو برو نیست،همچنان در حال بالا و پایین پریدن رو من.

4.من فردا صبح ساعت پنج و نیم بیدار میشم.اون دیشب دیر وقت خوابیده.شش و نیم چشاشو به زور باز میکنه ،میبینه من بیدارم.بیدار میشه میشینه.مامان من هنوز تو کف این قضیست،رادین صبح زود بیدار شدن؟

5.میخوام کتابمو برم از صحافی بگیرم.اینم با خودم میبرم.نمیتونم بگم چیکارا کرد.اما دقیقا منو یاد زمانی انداخت که خودم تو خیابون خل میشم،و قبلا اینجا یه پست دربارش نوشتم.آرمین هم باهامون بود،از همینجا به آرمین(رادین با بقیه میره بیرون اینجوری نیست،وقتی با من انقدر  یه نمه چیز میشه ،بچست دیگه ،خلاصه ممکنه یه نمه از دیونگی من بهش کشیده باشه.)

وقتی میخوام از رادین بنویسم،نمیتونم کمی تا اندکی با مزه بنویسم.قبلا هم گفتم چرا اینجوریه.چون کاراش انقدر به نظرم بامزه هست که من نمیتونم نمک و مزه بیشتری بهش اضافه کنم و بزارم اینجا.

.................................................................................................
با توجه به شماره یک.بنده با وجود علاقه به ادامه تحصیل و طی کردن پله های زندگیو اینا  حاضرم با  یک (از یکی هم بیشتر شد مسله نیست)عدد خانوم مجرد ،(البته متاهلم باشید واسه من فرق نمیکنه ،منتها بعضی چیزا عرف قانون دیگه نمیشه کاریش کرد) ،که یه بچه 9 و ده ساله(حتما دختر) داشته باشه ،امر بسیار پسندیده ازدواج را به عمل بیارم.چه کنیم دیگه دایی فداکاری هستیم و فقط برای اینکه رادین یه دختر دایی داشته باشه و دیگه از جسی  تقلید نکنه حاضریم زیر این بار بریم .سنتون هم بین 25 تا 45باشه،شاغل باشید و از همه مهمتر جنبه تحمل آدمایی با کالیبر بالا رو داشته باشید.
خانومایی که دارای شرایط بالا  باشند،این فرصت طلایی بهشون دست داده که میتونند بیان خواستگاری من.من هم بین گزینه خلاصه یکی یا شاید چند تا خوشبخت ترین زن یا زنای گیتی میکنم.