<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[روی دیگر سکه]]></title>
		<link>http://www.ghost-town.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[کمی آنورتر از مرز افکار ما]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/06/06/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<p><br /></p><p><br /><br />فکر کنم سومین پست&nbsp; میشه.اینم مثل دوتای دیگه ترجیحا راحت ترم تو ادامه مطلب بزارم نه تو صفحه اصلی وبلاگ.</p><p><br />
<br />
</p><p><br /></p><p>ظلم بزرگی اگه نتونی خودت باشی.کمی که فکر میکنی میبینی حتی نمیدونی کی
هستی که بخوای باشی یا نباشی.ظلم بزرگی که نخوای ادامه بدی.نه انگیزه ایی
داری،نه مسیر واست جذابیتی داره.ناچارا ادامه دادن به مسیری که که هیچ
علاقه و تعریفی ازش تو ذهن نداری ،خیلی خسته کننده و حوصله سر بره.لایه
بیرونی تفاوت ها با هنجارها،هم سنات،عرف و خیلی چیزای دیگه گاهی به مزاغت
خوشایند و گاهی نه آزار دهندست.چیز سختیه پیدا کردن تعادلی بین&nbsp; تفاوت ها
و شباهت هایی که دوست داری.فکر کردن به یک چیز تکراری و حرف زدن و نوشتن
ازش&nbsp; در اینجا هم نه تنها دلچسب نیست بلکه آزار دهندست.چیزیو بیان میکنی
که میدونی&nbsp; شاید حرف دل خیلی هاست اما شاید هنوز بهش نرسیدن و تو خودشون
پیداش نکردن.خیلی ها یعنی چند تا؟یعنی چند نفر؟خیلی هام هستند که بی اینکه
به این *<span style="color: rgb(204, 255, 204);"><span style="color: rgb(255, 51, 102);">چیزا</span>ا</span>*
فکر کنند&nbsp; زندگیشون میکنند اما اونهام واسه پکر و بی حوصله شدنشون دلایل
خاصی دارن.شاید بهتر باشه دلیل داشتن، برای ناراحت شدن برای بی حوصله پکر
شدن،برای شاد شدن.چیزی که کمی آزارم میده اینه که نتونستم با هیچکدوم از
اون خیلی هایی که شاید به این چیزا فکر کردنو میکنند کلمه ایی حرف بزنم.نه
انگاری هرچقدرم که نیاز به چند تا دوست اینجوری داشته باشم نمیتونم
پیداشون کنم.نه اینکه نبوده!بوده اما سیر تکرار گذشته خودم بودن.چیزی که
درگذشته در&nbsp; چند سال پیش تجربش میکردم.دوستی که همپای خودم به خیلی از
مزخرفات این هستی و خودش فکر کنه نداشتم.درد مشترک گاها باز کردن&nbsp; صفحه
این وبلاگ،گاها خوندن وبلاگای دیگه ،گاهی حتی دیدن&nbsp; یک صفحه خبری،گاهی
...اینه که (اولین بارم) رو نمیتونم فراموش کنم.ذره ذره منو از این وبلاگ
،از نت بیزار میکنه. برام خیلی بی معنی شایدم دوستدارم برای خودم بی معنیش
جلوه بدم،که چرا باید اون جریان یا جریان ها&nbsp; روم تاثیر بگذاره.شاید به
خاطر سرخوردگی بعد از لذت پیدا کردن چند آدم نزدیک به چهار چوبم بود.شاید
،یعنی اصلا دوستندارم اینجوری باشه،ولی شاید&nbsp; برای این بود که اون آدما
قبول داشتم&nbsp; و این&nbsp; شاید&nbsp; این معنیو بده که شاید جور نشدن رابطم با اونا
دلیلش&nbsp; ضعف من،اینکه من یه جای شخصیتم کم و کاستی شدیدی دارم.</p><p>
نه بی معنی ،هر چند که منم دوست داشته باشم بی معنی جلوش بدم،اما بی
دوستداشتن من هم بی معنی.چون شناختم هرگز نتونست شکل بگیره(شاید چون نه
فرصت و نه&nbsp; امکان شکل گیریو داشت)،حتما اشتباه حدس زدم و اونا با چهار چوب
من خیلی خیلی فاصله داشتن.<br />
تا اینجا قبول دارم.اما خب باز&nbsp; نمیتونم اینو از زندگی مجازیم بندازم
بیرون و گاهی به سراغم میاد.گاهی که چیزی میخونم عجیب فکر میکنم که اینا
خود خود آدما تو چهارچوب منن ،اما نه&nbsp; نیستن.<br />
اینجا هم کسی نیست میانه رو بهم نشون بده.اینکه بهم بفهمون شباهت ها و
تفاوت های اونا با چهارچوبی که هیچ تعریف مشخصی نداره تنها حسی.حسی؟تنها
برای این توضیح میدم که شاید چند سال دیگه حرفای الانم نفهمم.اما اینجا
واسه همین ساختم ،ثبت شخصیت علی کنونی <br />
(که توش اصلا موفق نبودم).منظورم از حسی اینه که تنها حرفیو میشنوی یا
میخونی،رفتاری میبینی،آهنگی،نگاهی،لبخندی... و با خودت میگی این تو اتاق
(یا همون چهارچوب یا دایره چیز های پسندیده یا... نمیدونم چه اسمی روش
بزارم)هست یا نیست.<br />
<br />
**این <span style="color: rgb(255, 51, 51);">چیزا</span> میتونه خیلی
چیزا باشه،چیزایی که کم تر ازشون به صورت مستقیم حرف زدم&nbsp; چه تو اینجا چه
تو وبلاگای دیگم.شاید تنها از احساس هایی نوشتم که بازخورد فکر کردن به
این چیزا بوده اونم نه اینجا بلکه جای دیگه.(اینکه بخوام خارج از چهار چوب
کاغذ ،ورد ،وبلاگ،یاهو اینا بخوام ازشون حرف بزنم زیادی واسم دور از ذهن)<br />
<br />
پ.ن1:خودم هیچ نمود و نشان بیرونی یا حداقل خیلی کم از درگیری خودم با این مسائل(همون <span style="color: rgb(255, 51, 51);">چیزا</span>)در
دنیای خارج از نت نشون میدم.همین باعث میشه که احساس کنم اون&nbsp; آدمو باید
تو نت پیدا کنم نه خارجش.چون دوستی و راحتی من تو دنیای بیرون و احساس
راحتی برای گفتن اینجور حرفا برای نترسیدن از&nbsp; ،درک نشدن،نفهمیدن شخص نیاز
به زمان بیشتری داره.و من به دنبال&nbsp; یه دوستم که هرچه سریعتر&nbsp; حجم این همه
گمراهی باهاش شریک بشم.<br />
<br />
پ.ن2:بعضی چیزا نیاز به باهم بودن و شناخت و ...نداره.وقتی داری از خیابون
رد میشی،احساس نزدیکی کردن&nbsp; با آدمی که تو تاکسی نشسته و برای یک لحظه
نگاهتون بهم گره میخوره،یا&nbsp; پس از یک مکالمه سه دقیقه سر خرید یک
چیز(احساس نزدیکی) با فروشنده،و یا بعد خوندن یک بند از یک وبلاگ.اینکه
تنها فکر کنی دوستداری بیشتر با اون آدما باشی و حرف بزنی همین(نه اینکه
حس کنی میشناسیشون یا اینکه&nbsp; شخصیت شبیه به تو دارن یا به چیزای مشترکی
فکر میکنند یا...)چیز زیاد پیچیده ایی نیست.تنها باید تجربه کرده باشی تا
به سادگیش پی ببری. <br />
</p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 15:29:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=182</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/06/06/post-182/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هر روز من دیروز بود]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/06/04/post-181/</link>
					<description><![CDATA[<p><br /></p><p><br /></p><p>نه اینکه الان نشه نوشت.یا حرفی واسه گفتن نباشه.نه اتفاقا دوست داشتم از مسافرت،از لاست،از المپیک،از رشت تولستوی و آناکارنینا ...بنویسم.اما خب نمیدونم،حال روز این روزام زیاد خوش نیست،نه سیاه نه سفید .فقط یه رنگ ملایم مطلق،یکنواخت یکنواخت.</p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p>پ.ن :به پریزاد.نمیدونستم کجا جوابتو بدم.حوصله فرستادن ایمیل نداشتم.من دورادور میشناسمش.الانم خبر چندانی ازش ندارم.شرمنده که نتونستم کمکی کنم.</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 08:42:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=181</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/06/04/post-181/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/28/post-180/</link>
					<description><![CDATA[<p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p><p><br /></p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چه میکنه این عمو پورنگ با شبکه کودک...<p><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 20:01:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=180</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/28/post-180/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یکی بود یکی نبود!علی بود علی نبود!نبود.نبود.نبود...]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/25/post-179/</link>
					<description><![CDATA[<p>بشمار یک <br />
.........................به یاد عروسی نرفته دختر عمو جان<br />
<br />
<br />
بشمار دو<br />
.........................به یاد عروسی نرفته دختر خاله جان<br />
<br />
<br />
و بشمار سه <br />
.........................به خاطر عروسی امشب پسردایی جان<br />
<br />
<br />
<br />
خب به جان جنیفر لوپز اگه این سومی برم دختر عمو&nbsp; و دختر خاله جان ناراحت
میشن.عروسی بعدی هم برم دیگه بدتر.پسر دایی جان و دختر خاله جان ...
ناراحت میشن.منم&nbsp; که حساس،اصلا دلم نمیاد کسیو ناراحت کنم.<br />
</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 08:21:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=179</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/25/post-179/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چله]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/22/post-178/</link>
					<description><![CDATA[<p>نبودیم دیگه ،خب چیکار کنیم.یه بیست روزی اصلا سرمون رو بالشت محبوبمان
پایین نزاشتیم و بالشت محبوب ترمان را بقل نکردیم.از&nbsp; اول مرداد تا حالا
تو هشت شهر&nbsp; همینجوری حیرون و سرگردون مشغول چرخیدن بودیم.تازه دیشب پا به
ولایت گذاشتیم.قبل مرداد هم گشادی ببخشید منظور همون کالیبر بالامون&nbsp;
نزاشت بنوسیم.حالام که مینویسم،خب که چی؟بود و نبود ما که هیچ فرقی
نداره.من که همینجوری اینجا واس خودم خوشم با خودم میگمو میخندم.هر از چند
گاهیم یه آدم پیدا میشه اینجا میخونه بعد یه مدت بیخیال میشه.حالا بقیه&nbsp;
بی خیالی طی میکنیم.ولی به جون شما،البته دیگه شمایی وجود نداره.به جون
خواننده های وبلاگ بقلی من تا این&nbsp; یارو یزدی رو پیدا نکنم بی خیال نمیشم.<br />
ای بابا خیلی وقت بود این&nbsp; نوشتنو تجربه نکرده بودیم به کل این حالو هوا
از سرمون پریده&nbsp; بود.اینکه کلی حرف تو ذهنت باشه&nbsp; و هر کدومشون کلی ور
ووجه میکنند تا قبل یکی دیگه&nbsp; زده بشن ،البته به خاطر کالیبر بسیار
مبارکمان اصولا خیلی هاشون زده نمیشن.<br />
در هر صورت ما مجددا تشریف مبارکمون آوردیم تا با فرمایشاتمان کل
وبلاگستان گوهر بار کنیم.باشد که هرکس به اندازه سعادت و لطف الهی که شامل
حالش شده از سخنان ما فیض ببره.<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***<br />
عبارات و جملات&nbsp; زیر جهت تجدید خاطره باید ثبت بشه.<br />
<br />
دیشب، بی تو از آن کوچه گذشتم<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نبودی تنهایی برگشتم<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ...<br />
تو فقط به من لبخند بزن<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ...<br />
-:جیگر دایی کیه؟<br />
-:خواب <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
پ.ن:اگه امشب آپ نمیکردم میشد چهلمم.خدایم بیامرزد،چه الکی الکی&nbsp; چهل روز نبودیم. </p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 02:18:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=178</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/05/22/post-178/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چهار آیدی پاک شده]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/12/post-177/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>یه مطلب شخصی که مثل&nbsp;مطلب چند وقت پیش تو روی دیگر سکه جایی نداره.</P>تو دیکشنری من ،برای معنی yahoo نوشته. 
<P></P>
<P>"جانورى که درقالب انسانى باشد،ادم حیوان صفت"</P>
<P>به نظرم معنیش اشتباه نوشته.برای بعضی چیزا حیوان بودن کافی نیست.اصلا چرا هر چیز بدمون به خوی حیوانیمون نسبت میدیم.ممکنه تقابل شخصیت های درونی خود آدم باشه،ور ها،بخش ها،رفتارها و روحیه ها،وقتی به خوبی نتونی تفکیکشون کنی شاید به نتایج مزخرفی برسی.بخشیش شاید مربوط به طرف مقابل باشه.اما بخش زیادیش به خودت برمیگرده.میخوام فرار کنم از گفتن این حرف از اعتراف کردن بهش اما نمیتونم.بخش&nbsp; زیادیش به حماقت و احمق بودن خودت بر میگرده.نمیگم سادگی خودت چون یه حالت معصومانه به آدم میده که با وجود میزان احمق بودنت این معصومیت مسخرست.نه هدفش و نه احساسش نمیتونه واسم قابل درک باشه،درک نه&nbsp; قابل فهمیدن.شاید بشه یه حدسایی زد ،اما این حدسا نمیتونه چندان قابل تسکین باشه.شاید اولش براش بازی بود،اما یه بازی نمیتونه دوسال آدمو سرگرم کنه.دوسال نمیشه یکیو سرکار گذاشت و لذت برد.به نظرم بیشتر نمیتونست&nbsp; با خودش کنار بیاد.میخواست به شخصیت های درونیش عینیت های بیرونی بده.حالا این عینیت&nbsp; میتونه تنها در چشم یک آدم خارجی باشه.همینکه یکی فکر کنه تو و شخصیت های درونیت چند آدم جدا از همید&nbsp; ،فکر کنم&nbsp; قضیه رو واست ساده تر کنه.شاید گاهی وقتا بخندی به ابلهیش اما فکر&nbsp; کنم گاهیم این بلاهت و&nbsp; احمقیشو دوست داشته باشی،چون اگه نبود به تو اجازه اینکارو نیمداد.</P>
<P>شاید بهتر بود دنیاش خراب نکنم.شاید بهتر بود میزاشتم بازهم فکر کنه در چشم دیگری&nbsp; به جای یک نفر چند نفر.میتونستم نقش بازی کنم ،میتونستم به روی خودم نیارم،من که اینکارارو فکر کنم خوب بلدم.اما خب احساس کردم دارم اذیت میشم.چند دقیقه پیش سعی کردم&nbsp; انقدر پیش برم که دیگه راه برگشتی نباشه.حالا تعداد دوستای مجازی ندیده&nbsp;تو اددلیستم رسیده به ۶ نفر.باید با پنج نفرشون به زودی حرف بزنم.آدم ها یا آدمی که بیشتر از بقیه هم کمکم کرد هم رو اعصابم راه رفت.</P>
<P>من اطمینان ندارم که خودم با رفتار چند دقیقه پیشم با تایپ این مطلب و افکارم تعادل روانی دارم.اما خب تنها دل نگرونیم و شاید عذاب وجدانم اینه که میتونستم به یکی بازهم کمک کنم.البته کمک به طریقی که خودش دوست داره.یعنی باور کردن اینکه یکی نیست.اما خب از طرفی دلایل خودمو داشتم و از طرف دیگه بهتر بود با حقیقت روبه رو بشه و هرچه زودتر با خودش کنار بیاد و خودشو بشناسه.اینکه یه نفر با روحی بسیار بزرگ که بیشتر از یه آدم معمولی میتونه انعطاف داشته باشه.باید هر چه سریعتر این باور تو خودش نهادینه کنه تو تک تک سلولاش&nbsp; که یه آدم متفاوت نه چند تا آدم شبیه به هم.ته این مطلبم شاید خنده دار و کمدی به نظر بیاد،شاید زیادی&nbsp; احمقانه باشه،شاید برای کسی قابل درک نباشه.اما اگر حدسی که میزنم درست نباشه یعنی اینجوری نبوده و تنها خواسته کمی سرگرم بشه و&nbsp; بخنده .خوشحالم که تو این دوسال تونستم تو نت در کنار کارهایی که میکنم باعث سرگرم شدن و خندیدن یک نفر بشم،هرچند که این تمام موضوع&nbsp; نیست&nbsp; اما با این وجود&nbsp; این نکته خوب قضیست هرچی که اتفاق افتاده ،هر چقدرم که من اشتباه کرده باشم و سرکار رفته باشم،حداقل یکی دیگه خندیده و شاد شده و این به نظرم کافیه برای اینکه راحت تر باقضیه کنار بیام .</P>
<P>بازم شاید مسخره و احمقانه به نظر بیاد.اما میخوام ازش تشکر کنم.به نظرم همه چیز صداقت و یکرنگی نیست.هرچند که شاید خیلی چیزا واقعی نبود ،اما به من احساس های واقعی داد به&nbsp;من لحظه های خوبی داد.نمیدونم دقیقا مشکل و هدفش چی بود.اما اگه این مشکلی که گفتم بود کمی میتونم درکش کنم و به خاطر تمام&nbsp; لحظه های خوبی که بهم داد ازش ممنونم.</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Jul 2008 02:33:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=177</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/12/post-177/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[در بیشه زار های شاهی]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/09/post-176/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;پیش نوشت:حیف که نمیتونم این پست با صدای خودم بزارم.چون گناه ممکن نا محرم هم صدامو بشنوه<IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/19.gif" width=18>.و الا من خوارکم&nbsp; به صورت مستند&nbsp; زیست خوندن&nbsp; تو دبیرستان بود.</P>
<P>مستند روی دیگر سکه</P>
<P>در این قسمت به معرفی &nbsp;جانداری میپردازیم که میتوان آن را در ناحیه های&nbsp;مختلف جهان پیدا کرد.این موجود از جمله جانورانی میباشد که&nbsp;مغزشان تنها برای یک قابلیت پرورش یافته.این جمله به این معنیست که اگر این جاندار قادر به بالا رفتن از درخت باشد ،هر گز نمیتواند چاله ایی کوچک در زمین ایجاد کند.کمی قبل در نزدیکی های غروب شنبه ما یکی از آنها را &nbsp;در بیشه زار&nbsp;"بچه های شماره دو"مشاهده نمودیم.والدین او نامش را الیاس گذاشته بودن ،که همچنان سایر موجودات اورا به همین نام میشناسند.الیاس در رده گورخرانی هست که تنها میتواند از توپ گرد سر در بیاورد و&nbsp;نمیتوان جز این ،از او&nbsp; انتظار دیگری داشت.ما از او دعوت به یک فوتبال عصرانه کردیم.الیاس به ما گفت نمیتواند مارا همراهی کند زیرا دارد برای کنکور سال آینده درس میخواند.موضوع هنگامی جالب تر میشود که موجودی به اسم میلاد*&nbsp;مارا در جریان برخی از اطلاعات&nbsp;رسیده از چگونگی زندگی الیاس گذاشت.</P>
<P>میلاد:(تو بیست و چهار ساعت ،فقط سه ساعت میخوابید.وقتی کلاس داشت بدو بدو میرفت و میومد ،با هیچکسم تو راه سلام و علیک نمیکرد تا وقتش گرفته نشه.به داداششم میگفت برو بیرون&nbsp; سر و صدا میکنی نمیزاری درس بخونم.)</P>
<P>آری الیاس در حالی که یکسال اینگونه به درس خواندن مشغول بوده است.پس از امتحان کنکور دوباره شروع به درس خواندن برای سال دیگر کرده.زیرا آنگونه که باید و شاید از کنکور خود راضی نبود.همانگونه که پیش تر گفتیم این نوع موجودات را میتوان در سایر نقاط جهان نیز پیدا کرد و به هیچ عنوان کمیاب و نادر نمیباشند.</P>
<P>
<HR>

<P></P>
<P>بابا اینجوری فایده نداره.ملت همه دوزاریشون کج نمیگیرن چی میگم.تو فکر کن یه هفتم از کنکورت نگذشته باشه،اونوقت شروع کنی از الان واسه کنکور سال دیگت بخونی.اونم نه روزی یه ساعت و دوساعت ده ساعت..بلکه جوری که انگار دو هفته دیگه کنکور داری.اینا به کنار،فکر کن&nbsp; سال پیش فقط تو بیست و چهار ساعت سه ساعت بخوابی و کلی خر زدن دیگه.</P>
<P>میلاد*=آقای بلند.آقای سرو.آقای تیزهوش.=این سه تا اسمایی هستند که قبلا اینجا&nbsp; برای میلاد گذاشتم.</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 04:49:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=176</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/09/post-176/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چقدر زود یک سالو پنج ماه گذشت]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/06/post-175/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;&nbsp; </P>
<P></P>
<P>هر سال از سازمان سنجش یه دعوتنامه میاد در خونه ما، که از من میخواد جهت ارزیابی سوال ها ،در کنکور شرکت کنم.منم خب دیگه چون خیلی جوان ها دوستدارم و میدونم بعضیاشون زندگیشون به کنکور بستست ،اینکارو میکنم.از همین رو فردا هم باید برم کنکور بدم.صبح ریاضی ،بعد از ظهر هنر.اینجا روی دیگر سکست و الا&nbsp; فکر کنم&nbsp; خیلی حرف داشتم&nbsp; که درباره&nbsp; کنکور هنر بزنم.اما خب تو آدمایی که میشناسم و صفحه های مجازی که دارم مورد مناسبی واسه گفتن این حرفا ندارم.همین دیگه چون شدیدا دپرسم&nbsp; حس و حالش نیست بیشتر بنویسم.مثل&nbsp; <A href="http://www.ghost-town.blogfa.com/post-48.aspx" target=_blank>سال پیش</A>&nbsp;برای آدمای کنکوری آرزوی موفقیت میکنم.ایشالله هرکی هرچی و هر جا دوست داشت قبول شه(هرچند که شدنی نیست).لطف بزرگیه&nbsp;رشته ایو &nbsp;که دوستداری بخونی.</P>
<P>این اسم به خاطر بسپارید.<FONT size=4>بردیا گدازنده</FONT>.</P>
<P>پ.ن:من حالم کمی تا اندکی واسه قضیه فردا خراب و الا قضیه اصلی دپرسی همون دلیل همیشگیش داره.</P>
<P>&nbsp;پ.ن بلاگ اسکایی:شرمنده که&nbsp; تو پست لینکو از وب بلاگفا گذاشتم.حسش نبود تو بلاگ اسکای&nbsp; ،آدرس بلاگ اسکایو بزارم.</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 00:39:52 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=175</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/06/post-175/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خاکتیم داااااااااش]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/03/post-174/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>این روزها تو ترکم.تو ترک چی؟یه عادت که شاید خوب باشه اما&nbsp; احساس میکنم بیشتر از اینکه خوب باشه بده.هرچند که خیلی ترکش سخته و همش احساس یه حال بهم خوردگی بهم دست میده.یه جور وقتی یه چیز تلخ میخوری میگی ایش و سرتو سریع برمیگردونی و احساس میکنی&nbsp; درونت روده ها معدت به نشانه اعتراض دارن بهم میپیچند.برام&nbsp; تقرییبا یه همچین حالتی.نسبت به آدما&nbsp; که تاره باهاشون آشنا شدم&nbsp; زیاد سخت نیست.یعنی سخت هست اما نسبت به آدمایی که&nbsp;باهاشون یه مدتی آشنام و به اینجور حرف زدن باهاشون عادت کردم،سختیش کمتر.حالا اون عادت لعنتی چیه؟اینکه به جای اینکه بگم تو خوبی بگم شما خوبین؟.مخصوصا تو دنیا مجازی عادت کردم آدما دوم شخص جمع خطاب کنم&nbsp; به جا دوم شخص مفرد.یه عده ایی به خاطر اینکار مسخرم کردن.یه عده ایی گذاشتن به حساب بچه مثبتیم.یه عده ایی گذاشتن به حساب اینکه خودم میگیریم و میخوام کلاس بزارمو از این چرت و پرتا.ولی فکر کنم&nbsp;&nbsp; پنج نفر هم&nbsp; فکر نکرده باشن این تنها یه عادت و من اینجوری راحتم و دلیل دیگه ایی نداره.واسه همین برداشتای جالبی که بقیه کردن&nbsp;&nbsp; گفتم اگه بیانمو تغییر بدم بهتر.از این بعد&nbsp; باهمه داش مشتی&nbsp; گونه و دمت گرمو&nbsp; دمت دشلمه ،کوچکتیمو اینا&nbsp; صحبت میکنم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 21:27:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=174</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/04/03/post-174/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[101 تغییر به سوی ستاره شدن]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/31/post-173/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;&nbsp; </P>
<P></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>تا جایی که میتونه لباشو از هم باز کرده و در حالی که دندونای سفیدشو سعی میکنه به نمایش بزاره&nbsp; میگه:</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>"<A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2" target=_blank>بریتنی</A> از یک دختر ساده معصوم تبدیل شد به یک هرزه واقعی این واقعا ستاره منشانست"</P>
<P><IMG height=261 alt="بریتنی اسپیرز" hspace=0 src="http://ali.rajabi.sh.googlepages.com/britney-spears-1600x1200-19233.jpg" width=400 align=baseline border=0></P>
<P>
<HR>

<P></P>
<P>در راستای ستاره شدن منم میخوام از فردا برم خرگوش بشم.این وبلاگم با تغییر کاربری از&nbsp; این بعد توش عکسای بی ادبی میخوام منتشر کنم.</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 22:37:18 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=173</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/31/post-173/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نفرت]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/29/post-172/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>ای کاش میشد ،چند نفریو کشت.بعد چالشون کرد.بعد&nbsp;یه مهد کودک بچه رو هم برد&nbsp; سر پا کرد بالای&nbsp; قبرشون.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>پ.ن:هان چیه به من نمیاد بتونم از کسی متنفر باشم؟</P>
<P>پ.ن۲:خب حالا که اومده.یعنی هم دوسشون دارم هم ازشون متنفرم.</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 18:17:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=172</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/29/post-172/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کنکور!کنکوری!]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/27/post-171/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" color=#ff6600 size=4>مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد.</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 11:58:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=171</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/27/post-171/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خودم کردم که لعنت بر خودم باد]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/25/post-170/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR><BR><STRONG><FONT color=#ff6600>اپیزود اول</FONT></STRONG>:یه پسر باحالی تو چیز ما با ما هم کلاس.این پسر باحال خیلی باحال ،یعنی تیم ملی هم رد کرد منتخب جهان.بعد از اونور یه روز زوگاری بود استاد اخلاقی وجود داشت که کتاب معرفی کرد.بعد باز روز روزگاری بود عده ایی آدم کالیبر بالا گفتن وای ما این همه کتابو نمیخونیم.استاد جزوه ایی داد که مشالله&nbsp; از کتاب بیشتر بود کمتر نبود.بازم&nbsp;&nbsp; آدمای کالیبر بالای محترمه گفتن اینم نمی خوایم.استاد گفت خب باشه&nbsp; من بهتون نمونه سوال میدم.ولی جزوه رو هم بخونید&nbsp; به درد زندگی و خودتون میخوره .من ۱۰ تا تستم از توش میارم. </P>
<P></P>
<P><FONT color=#ff6600><STRONG>اپیزود دوم</STRONG></FONT>:خب&nbsp; از اون اون زمان روزگاری گذشت.روزی در&nbsp; محیط چیز یک عدد آدم با&nbsp; استاد مشغول ردیف کردن جزوه بلند بالایش بود،که ناگهان استاد اون پسر باحال اول ماجرا دید گفت ،سلام پسر باحال ، جزوه گرفتی؟ پسر باحال در جواب گفت بلی.گفت خب پس پسر باحال&nbsp;&nbsp; به این آدم کمک کن جزوشو ردیف کنه.پسر باحال از اونجایی که خیلی باحال بود&nbsp; ،نگاه عاقل اندیشی به آن آدم کرد،ابروهایش را یک بالا پایین کرد و&nbsp; جلوی استاد به آدم گفت.تو واقعا میخوای به خاطر ۱۰ تا تست این همه جزوه بخونی؟ پس از ادای این جمله&nbsp; استاد یک نگاه قشنگی به&nbsp; پسر باحال کرد،که پسر باحال در دل گفت فوقش اینه که مثل دفعه قبل به همه ۱۹ و بیست بدی به من ۱۵ دیگه ،به درک،دیگه اینجور نگاه کرد نداره.</P>
<P><FONT color=#ff6600><STRONG>اپیزود سوم</STRONG></FONT>:بازهم روزگاری گذشت و وقت امتحان شد.پسر باحال تنها یک برگه از آن سه برگ&nbsp; نمونه سوال را خواند.به ورقه دوم نگاهی چپکی انداخت ،ورقه سوم که چهار تست بود را ،جواب دو تستش را یافت،و بعد همه اینکار ها که انرژی زیادی ازش گرفت به سر جلسه امتحان رفت.در چیز ما ،آدم ها دو دسته بودند آنها که انواع و اقسام شکلک ها را برای بقیه در می آوردن چون سوالات را از انتشارات گرفته بودن ،و آن بقیه کسانی بودند که یادشان رفته بود سر امتحان قبلی بروند و سوال ها را بگیرند و جزوه را نصفه و نیمه خوانده بودند.سر امتحان&nbsp; استاد محترمه زدو آن سه برگ نمونه سوال را به هیچ جایش حساب نکرد و تنها چند نمره از آن داد(چون خود نمونه سوالات نیز روی هم از نصفه بیشتر جزوه&nbsp; و کتاب بیشتر بود).پسر باحال &nbsp;خدارا شکر میکرد که هیچ کس اورا در صحنه ارتکاب جرم و&nbsp; تحریک کردن استاد بدین عمل زشت و قبیح ندیده و همین که از معرکه جان سالم به در برده خدارا شکر میکرد.اما من که میدانم چه گندی زده و دلم میخواهد با همین دست های خودم بگیرم خفه اش کنم.ولی حیف که خودم آن پسر هستم.ولی اصلا دلم نمیخواهد بگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 18:52:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=170</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/25/post-170/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از آسمون داره بارون میباره ...... .... چه کنم خواهر من شوهر ندار]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/22/post-169/</link>
					<description><![CDATA[<FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><FONT size=4><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o /><o:p><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p><FONT size=2><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA">
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 16pt"><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</SPAN></SPAN><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 16pt"><FONT size=3><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </SPAN><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 16pt"><FONT size=3>براساس آمارهای رسمی، آمار جمعیت دختران مجرد زیر 35 سال کشور به 6 میلیون و یکصد هزار نفر می رسد. این در حالی است که جمعیت پسران مجرد زیر 30 سال از 4 میلیون و سیصد هزار نفر تجاوز نمی کند. این آمار نشان دهنده این مطلب است که در خوشبینانه ترین حالت نیز دو میلیون و چهارصد هزار دختر ایرانی هیچ گاه فرصت ازدواج به دست نخواهند آورد.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><A href="http://www.aifci.com/modules.php?name=Profile" target=_blank><FONT size=2>موسسه فرهنگی خانه امین</FONT></A><FONT size=2>.</FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><A href="http://www.aifci.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=83" target=_blank>لینک</A>&nbsp;مطلب.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT size=2>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</FONT><FONT size=4>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>خداروشکر ،خداوند نیز در راستای طرح ارتقای امنیت ملی ،جمعی از الافین را<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>بر اثر بازی کردن با کبریت در چهار شنبه سوری به دیار باقی میبره.یا بر خی از نیازمندانی که نمیخوان هر دو چرخ موتورشون دچار اصطکاک بشه و برای اینکه یه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>چرخشون نو بمونه با موتورشون<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>تک چرخ میزنند.به دیار باقی میبره.از سوی دیگر<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>پسرای بیچاره ایی که<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>پول استخر ندارن و میرن تو رودخانه ها و دریاها باهم شوخی شهرستانی میکنند.یا اینکه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>باهم کل میزارند که هر کی بیشتر زیر آب موند ،اما خب چون خیلی پسرای با تعصب و شیر دلین و هیچ کدوم نمیخوان کم بیارند!!! در نتیجه خدا مجبور میشه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>هر دو به دیار باقی ببره.از طرفی دیگه دعواهای دختر ا همیشه گیسو گیس کشی بوده و دعواهای پسرا چاقو و چاقو کشی.تو دعوا شما فوقش چهارتا خال مو کنده میشه و در دعوای پسرا حداقل<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>چند تا شکم سفره میشه.</FONT></SPAN></P></o:p></SPAN></o:p></SPAN>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2></FONT></SPAN></FONT></FONT>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2>همه این عوامل دست در دست هم میدن تا جمعیت پسرای ترگل مرگل مجرد<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>دومیلیون چهارصد هزار تا از دخترا ترگل مرگل ترشیده کمتر باشه.و این موضوع باعث میشه تا پدیده ایی به اسم "رقابت در جفت گیری"برای دختر ها به وجود بیاد.همون جور که طاووس نر دمشو باز میکنه تا توجه طاووس ماده جلب کنه ،دختر ها مجبور میشن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>به شیوه های دیگه رو بیارن برای بقای نسل و تولید مثل.چقدر هم خوبه که این وسط شرکتایی مثل ایرانسل نهایت همکاری<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>با گذاشتند طرح های گوناگون میکنند.حالا این وسط اگر چند تا<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>از<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>وظیفه های دینی<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp; </SPAN>و<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>احکام هم نادیده گرفته بشه مهم نیست.مثلا چند<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>تا خال مویی نمایان بشه ،یه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>چشمکی زده بشه(نسل آدمای چشمک زن هنوز منقرض نشده)،یا<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>لبخندی و گرفتنو دادن شماره ایی اتفاق بیفته مهم نیست.چون طبق گفته پیامبر(ص) هرکسی که ازدواج نکنه نصف دینش کامل نیست.وقتی شما در خطر<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>کامل نشدن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>دینتون قرار گرفتید ،مطمئنن زیر پا گذاشتن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>چند مسله دینی چندان پر اهمیت نیست.<o:p></o:p></FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">البته جای امیدواریست <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>که<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>رئیس جمهور مثل مساله مسکن قصد داره در این موضوع هم خودش وارد عمل بشه.در همین راستا گفته خداروشکر این قضیه مثل قضیه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>مسکن نیست که واردات نداشته باشه.ما در موضوع ازدواج و کمبود امکانات اولیه از قبیل نبود موجود مذکر طرح های بسیاری داریم.از قبیل وارد کردن دو میلیون نیم <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;</SPAN>پسر مجرد.(100 هزار تام واسه محکم کاری که حتما به همه یکدونه برسه)که در این مورد با کشور<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>ایتالیا<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>به دلیل داشتن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>جوانانی رعنا<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp; </SPAN>وارد مذاکره شدیم.البته از من میشنوید اینا تهش میرن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>از افغانستان پسر وارد میکنند و بهونشونم اینه که ما مشکلی با آوردن پسرای ایتالیایی نداشتیم ،منتها گفتیم دخترای ما ایتالیایی بلد نیست<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و در ارتباط برقرار کردن دچار مشکل میشن.واسه همین از کشوری که نزدیکی زبانی باهامون داشت پسر وارد کردیم.البته این طرح به نظر من یه مشکل دیگم داره،اینم اونه که اگه برن دو میلیون و نیم&nbsp;پسر ژیگول ایتالیای بیارن،همه دخترا میخوان با همین<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>دو میلیون<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>پسر ازدواج کنند.درنتیجه دیگه مشکل ما دو میلیون چهارصد هزار دختر مجرد نیست بلکه همه دخترای مجرد میشن مشکل.مشکل تفاوت زبانی میشه با گذاشتن کلاسای آموزشی زبان فارسی برای پسرای ایتالیای حل کرد اما این مشکل هیچ جوره نمیشه حل کرد.از دیگر طرح های دولت همسر مهر که مثل همون طرح مسکن مهر.بدین صورت همون طوری که در طرح مسکن مهر زمین ها<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>تحت مالکیت دولت به صورت 99 ساله اجراه داده میشن در این طرح نیز کارمندای مجرد دولت نیز به صورت 99 ساله اجرا داده میشند .البته بدیهی همین طور که در طرح مسکن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>مهر مالکیت قطعی نیست در این طرح هم ازدواج دائم نیست و موقتی. اما یکی نیست به اینا بگه که کارمند دولت با حقوقی که میگره خرج خودشم نمیتونه بده چه برسه به خرج یکی دیگه.<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">پسرای مجرد<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>ترگل مرگل این سرزمین من فقط از 600 هزار تاتون میخوام که پا پیش بزارید و با چهار دختر ازدواج کنید.اینجوری دیگه نیازی به هیچکدوم از طرح های دولت نیست .جا داره یه تشکر ویژه هم از علمای دینی بکنیم که با آینده نگری<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>خودشون پیش بینی همچین وضعی کردن و دست ما باز گذاشتند تا چهار تا چهارتا ورداریم.<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">شعار های ما:<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بیاید دست در دست هم دهیم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </SPAN>تا خواهران خود شوهر دهیم<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">دخترکان دین نصفه ایی ، هم اکنون نیازمند یاری سبز ما هستند.<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">این روز ها همه چهار تا میگیرند،شما چطور!<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2></FONT>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<FONT size=4>&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***</FONT></FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>اگر پس از خواندن این مطلب از شدت نگرانی در حالت ترکیدن هستید.بد نیست </FONT><A href="http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/?Id=133527" target=_blank><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>این لینک </FONT></A><FONT size=2><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">را ببنید تا نگران بی شوهری نباشید.این لینک به پسران بی جنبه ایی که با خواندن این مطلب ذوق مرگ شدن نیز<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>توصیه میشود.<o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>&nbsp; </P></FONT></o:p></SPAN>
<P></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" size=2>پ.ن:شاید بعدا در مورد این مطلب یه سری توضیحات دادم.دادن این توضیحات با میزان کالیبر من در لحظه نسبت مستقیم داره و به واکنش های بقیه هیچ ربطی نداره. </FONT></SPAN></P></SPAN></FONT></o:p></SPAN></o:p></SPAN></FONT></FONT>]]></description>
					<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 16:48:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=169</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/22/post-169/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دایی جان ناپلئون]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/20/post-168/</link>
					<description><![CDATA[<P>1.بچه های دیگه با بچه های دیگه هم سنشون تو فامیل رقابت میکنند،بهشون حسادت میکنند،ازشون الگو برداری میکنند و...رادین ما از هر دو طرف اولین نوه و تنها نوه خانوادست.تک و تنهاست،با خاله ،دایی،عمه و یه عموی مجرد و یه عمو متاهل.این عمو متاهل یه سگ دارن به اسم"جسی"که تو آپارتمان باهاشون زندگی میکنه.اگه بدونید وقتی اینا&nbsp; تازه این سگو گرفته بودن ما چه داستانی با این رادین داشتیم.یک حسودی میکرد به این&nbsp; جسی.البته بعد یه مدت خودش حسابی باهاش جور شد و دوتاشون&nbsp; الان واسه هم میمیرن.تاثیر این جور شدنم اینه که رادین الان به تاثیر از جسی لیس میزنه آدمو.(یه جور خاصی لیس میزنه.یعنی اینجوری نیست عین یه سگ زبونشو در بیاره لیس بزنه. فعلا نمیتونم توصیف کنم)</P>
<P>2.پای کامپیوترم.میگه دایی جون میای مافیا(یک بازی کامپیوتری که من هنوز دست از سرش ورنداشتم.) بازی کنیم.میگم باشه.میگه دایی جون من تو رو خیلی دوست دارم.بعد با حرارت بیشتری اضافه میکنه،من تورو از خدا هم بیشتر دوست دارم و بعد خیلی پر حرارت تر میگه،من تو از جسی هم بیشتر دوست دارم.</P>
<P>3.ساعت دو نیم سه&nbsp; بعد از ظهر.میخوام بخوابم.نمیزاره.میگم رادین نگاه کن الان هوا روشن ،این یعنی اینکه دایی جون باید...!اون در ادامه میگه بخوابه.میگم وقتی هواتاریک شدن دایی جون...!اون در ادامش میگه بیداره.بازم بی خیال نمیشه.داد میزنم "خدایا من چه گناهی کردم که دایی شدم،مامانش همراه خالش رفته سندج خوش بگذرونه ،باباشم اومده شمال دنبال کاراش.سمانه بیکار بود بچه دار شد" رادینم که از رو برو نیست،همچنان در حال بالا و پایین پریدن رو من.</P>
<P>4.من فردا صبح ساعت پنج و نیم بیدار میشم.اون دیشب دیر وقت خوابیده.شش و نیم چشاشو به زور باز میکنه ،میبینه من بیدارم.بیدار میشه میشینه.مامان من هنوز تو کف این قضیست،رادین صبح زود بیدار شدن؟</P>
<P>5.میخوام کتابمو برم از صحافی بگیرم.اینم با خودم میبرم.نمیتونم بگم چیکارا کرد.اما دقیقا منو یاد زمانی انداخت که خودم تو خیابون خل میشم،و قبلا اینجا یه پست دربارش نوشتم.آرمین هم باهامون بود،از همینجا به آرمین(رادین با بقیه میره بیرون اینجوری نیست،وقتی با من انقدر&nbsp; یه نمه چیز میشه ،بچست دیگه ،خلاصه ممکنه یه نمه از دیونگی من بهش کشیده باشه.)</P>
<P>وقتی میخوام از رادین بنویسم،نمیتونم کمی تا اندکی با مزه بنویسم.قبلا هم گفتم چرا اینجوریه.چون کاراش انقدر به نظرم بامزه هست که من نمیتونم نمک و مزه بیشتری بهش اضافه کنم و بزارم اینجا.</P>
<P>.................................................................................................<BR>با توجه به شماره یک.بنده با وجود علاقه به ادامه تحصیل و طی کردن پله های زندگیو اینا&nbsp; حاضرم با&nbsp; یک (از یکی هم بیشتر شد مسله نیست)عدد خانوم مجرد ،(البته متاهلم باشید واسه من فرق نمیکنه ،منتها بعضی چیزا عرف قانون دیگه نمیشه کاریش کرد) ،که یه بچه 9 و ده ساله(حتما دختر) داشته باشه ،امر بسیار پسندیده ازدواج را به عمل بیارم.چه کنیم دیگه دایی فداکاری هستیم و فقط برای اینکه رادین یه دختر دایی داشته باشه و دیگه از جسی&nbsp; تقلید نکنه حاضریم زیر این بار بریم .سنتون هم بین 25 تا 45باشه،شاغل باشید و از همه مهمتر جنبه تحمل آدمایی با کالیبر بالا رو داشته باشید.<BR>خانومایی که دارای شرایط بالا&nbsp; باشند،این فرصت طلایی بهشون دست داده که میتونند بیان خواستگاری من.من هم بین گزینه خلاصه یکی یا شاید چند تا خوشبخت ترین زن یا زنای گیتی میکنم.</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 9 Jun 2008 15:32:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=168</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/20/post-168/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مثل حس رهایی یک سنجاقک در حال &nbsp;پریدن با بال های پاره]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/17/post-167/</link>
					<description><![CDATA[<P>سبک نوشتاری من اینجوری نیست،یا بهتر بگم نتونستم خودمو به جایی برسونم&nbsp; که اینطور بنویسم.با وجود علاقه ایی زیادی که به اینگونه نوشتن دارم،اما هنوز نتونستم اینکارو بکنم.نتونستم آدما در لحظاتی ترسیم کنم که خارج از چهارچوب های معمول خودشون رفتار میکنند.لحظه شکستن آدما،زمانی که کلمات با سرعت باور نکردنی از دهانشون خارج میشه و درونی ترین دغدغها ها ،تمایلات ،کمبود ها ، ناراحتی هاشون بازگو میکنند.چیز هایی که شاید خودشون هم به خوبی از وجودشون در درونشون آگاه نیستن.همواره در ذهنم لحظه های اوج چنین تصویری رو تصور کردم ،اما در بردن همچین چیزی به روی کاغذ ناتوان بودم.تصویر کشیدن صحنه ایی که انگار دیگه داده ایی به مغز نمیرسه.مغز تو یه لحظه هر آنچیزیو که داره فریاد میزنه و هیچ چیز دریافت نمیکنه.اینکه در چه مکان و زمانی و در جلوی چه کسانی داره فریاد میزنه ،دریافت نمیکنه.تنها خودشو فریاد میزنه.چیزایی که&nbsp; شاید در لحظات دیگه&nbsp; وقتی بهشون فکر میکرده&nbsp;&nbsp; به جایی نمیرسیده ،یا حتی از فکر کردن بهش فرار میکرده،نمیخواسته قبولشون کنه و یا در قبلو کردنش ناتوان بوده.بعد این شکستن،بعد این فریاد زدن دو حس موازی باهم به آدم دست میده.یکیش احساس سبکی و دیگری حسی&nbsp; میان ترسو ،نگرانی ،پشیمانی و سرزنش&nbsp; خودته.پس از گذشت چند لحظه از کشیدن آخرین فریاد ، مغز به سرعت مشغول دریافت حقایق و شرایط پیرامونش میشه.اینکه کجا و جلوی چه کسانی&nbsp; حرف زده.احساس حقارتی&nbsp; مسخره بهت دست میده و قصه قدیمی تکرار میشه "بیزاری از خودت".اینجاست که"سکوت"برات خواستنی ترین و دست نیافتنی ترین واژه هستی میشه.سکوتی که دوست داشتی در لحظاتی قبل به جای فریاد زدن داشتی.تنها واکنشی روحی نیست،در واقع&nbsp; به خوبی نمیدونم ولی فکر نکنم&nbsp; هر نوع واکنشی صرفا روحی باشه،باید چیزی قبلش در جسمت تغییر کنه،هورمونی ترشح شه،آنزیمی کم و زیاد بشه.شایدم بشه گفت دلم میخواد این واکنش به ارگانیسم جسمی نسبت بدم نه ضعف روحی&nbsp; خودم.در هر صورت چیزیه که شده و امروز با آرامشی نسبی ازش نوشتم.</P>
<P>پ.ن:رفتم از نوشته ها بنویسیم،از چیزی که دلم میخواست همواره بنویسم و نتونستم ،اما خب تو ادامش به خودم رسیدم.</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 6 Jun 2008 07:54:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=167</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/17/post-167/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[8 خرداد]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/08/post-166/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif" color=#ff6600 size=3><EM>&nbsp; <FONT face="courier new, courier, mono">این پست به زودی ویرایش میشود...</FONT></EM></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 28 May 2008 09:33:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=166</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/08/post-166/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندگی یعنی خیس کردن یک پوشک]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/05/post-165/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>سلام من یک عدد علی میباشم که 8 سال را دارا میباشم.من یک عدد پدر اخمو دارم که خیلی خشن و قوی میباشد.آخر به تنهایی میتواند روزی چند بار مادرم را بزند و خسته نشود.ولی گاهی که از اینکار خسته میشود میرود یک گوشه و دست هایش را روی سرش میگذارد و گریه میکند.البته مادر میگوید پدر از اول اینجوری نبوده و وقتی سرکار میرفته&nbsp; خیلی مهربان تر بود.اما از وقتی کارخانه تعطیل شد و پدر بیکار&nbsp; خلقش تنگ و تنگ تنگ تر شد تا اینکه یه چیزی پیدا کرد که با آن بتواند دربیداری هم خواب ببیند.پدرم در یک کارخانه تولید پوشک بچه کار میکرد.مادر میگوید&nbsp; چون بدهی کارخانه زیاد بوده است&nbsp; کارخانه بسته شد.اما من میدانم بسته شدن&nbsp; کارخانه دلیل دیگری داشت و آن هم این است که بچه ها&nbsp; بزرگ میشوند و جیش کردن را یاد میگیرند.مثل خودم من.البته من فقط بعضی شبها اینکه جیش کردن را بلدم یادم میرود و جایم را خیس میکنم.ای کاش&nbsp; همه آدم کوچک ها و بزرگ ها هیچ وقت جیش کردن را یاد نمی گرفتند&nbsp; تا&nbsp; کارخانه&nbsp; پدر همیشه باز میماند و او میتوانست کار کند یا حداقل هیچ وقت آدم کوچک ها&nbsp; آدم بزرگ نمیشدن. من یک خواهر نیز دارم.او 16 سال را دارا میباشد .خواهر من در یک مدرسه شبانه درس میخواد.بنابر این شبها در خانه نیست و صبحا با قیافه خسته و پریشان&nbsp; میاید خانه و مستقیم میرود حمام.خواهر من خیلی خوشگل میباشد .این را خودم آن دفعه که در کوچه بودم&nbsp; از پسر های محل که داشتن باهم صحبت میکردن شنیدم.خواهر من خیلی خوب است برای من خیلی کادو میخرد .حتی آن دفعه یک توپ&nbsp; گنده خرید .توپش خیلی خوب بود و مثل توپ بچه های محله&nbsp; پلاستیکی نبود.من با&nbsp; توپ چهل تیکم کلی جلوی بچه محل ها پز در کردم.اما یک بار که بابا&nbsp; نمیتوانست در بیداری خواب ببیند عصبانی شد و آن را پاره کرد.من نمیدانم خواهرم این همه پول را از کجا می اورد.اما بعضی شبها که دیر به خانه می آید مرا بغل میکند و کلی گریه میکند و حرف های قشنگ از خودش میزند.میگوید یکروز من را از این خانه میبرد و آنروز همه چی درست میشود.خواهر من هم مثل مادرم نمیفهمد.مشکل با رفتن حل نمیشود.مشکل ما تنها اینست که آدم های کوچک بزرگ میشوند و خیلی چیزها یاد میگیرند مثل جیش کردن&nbsp; و بعد آن رفتارشان تغییر میکند.ای کاش همه کودک میماندیم&nbsp; و جیش کردن را یاد نمی گرفتیم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>پ.ن:بعد از خوندن این مطلب انقدر حرص خوردم که چرا نمیتونم بهتر بنویسم.یعنی&nbsp; تنها شیوه نگارشش فرق داره و الا نتونستم چندان توش نکته خنده دار بچپونم.به امید قلمی بهتر.</P>
<P>پ.ن۲:نوشته شده در راستای خوندن <A href="http://www.r717.blogfa.com/post-20.aspx" target=_blank>این</A>&nbsp; مطلب از رها.</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 25 May 2008 00:44:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=165</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/05/post-165/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مونیکا مونیکا است]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/04/post-164/</link>
					<description><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 426px; HEIGHT: 375px" height=375 alt="مونیکا بلوچی" hspace=0 src="http://ali.rajabi.sh.googlepages.com/monica-bellucci-1600x1200-18798.jpg" width=460 align=baseline border=0></P>
<P>فت:یه جور دخترونگی،یه جور معصومیت خاصی تو قیافشه.یعنی چطور بگم یه جور نجابت حجب حیاء خلاصه یه چیز تو این مایه ها&nbsp; تو قیافشه.ته نگاهش&nbsp; ته چشماش انگار یه غمی یه دردی دلتنگی چیزی هست.<BR>چت:بمیرم برات ترگل باهات چه کرده.<BR>پت:ترگل که نمیگه&nbsp;<A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C" target=_blank>مونیکا بلوچی</A> میگه.<BR>مت:اِ پس چشم ترگل جان روشن.<BR>فت:برو بابا من چی میگم شما چی مگید.من منظورم چیز دیگست.<BR>چت:نه تورخدا مونیکا بلوچی بزار کنار کلمه نجابت وحیاء دقیقا مثل عبارت جنگ و صلح .<BR>پت:وای نه این راست میگه منم جدا کشته مرده نجابت این دختر ببخشید این مادربرزرگم مخصوصا تو فیلمای ...و ... و تو اون یکی که....(علی:جهت با ادب بودن مجبور شدیم بعضی از حرفای پت و حذف کنیم.پت خیلی بی ادبه همه چی داشت&nbsp; قشنگ توصیف میکرد.)<BR>مت:پت صدبار گفتم میخوای فیلم ببینی با من هماهنگ کن که واست ادیتش کنم.<BR>چت:این ادیتی که گفتی یعنی چی؟<BR>مت:شما بزار اسمشو همون اخلاقی کردن فیلم.<BR>چت:اونوقت تو فیلم...چه جوری صحنه غیر اخلاقی از داستان حذف میکنی؟اینجوری کل داستان از هم میپاشه.(علی :این چت هم چیزی از پت کم نداره.مشالله از خود کارگردان هم بهتر اون بخش فیلم شرح میدن و منم مجبور به&nbsp; ادیت یعنی همون اخلاقی کردن نوشتشون میشم.حالا هرچقدرم با این ویرایش&nbsp; حرفاشون بی سر و ته بشه&nbsp; دیگه به جزئیات مربوطه و زیاد مهم نیست.)<BR>مت:ای بابا حالا میشه وارد جزئیات نشی.<BR>فت:خب همین دیگه.من میخوام بگم واقعا بازیگر دیگه که همچین چیزی به حالت صورتش میبخشه.<BR>چت:شما انقدر که به صورت مونیکا دقیق شدی به صورت ترگلم دقت کردی؟<BR>فت:ای بابا یکی این دیوونه تفهیم کنه حرف من چیه که انقدر چرت و پرت نگه.<BR>پت:من اینکارو میکنم.عزیزم ببین مونیکا یه اجنبی یه کافر اینکه تو صورتش دقیق شی مهم نیست اما ترگل خواهر دینی فت و نگاه کردن به صورتش حرام است تا اطلاع ثانوی. تا اطلاع ثانوی هم یعنی تا صدور&nbsp; فتوای بعدی من.<BR>فت:ای بابا شما جنبه&nbsp; بحث کردن سر یه موضوع ندارید.همش باید&nbsp; چرت و پرت بگید.<BR>چت:وای من واقعا اندر باب مضامین عرفانی و فیلسوفانه بحث شما ماندم.به راستی صورت معصومانه نما مونیکا&nbsp;&nbsp; از&nbsp; چرت و پرت هایی که ما میپرانیم بسیار ارزشمند تر میباشد.این نیز فتوای من میباشد.<BR>مت:شاید همه اینها تاثیرات اولین فیلمی&nbsp; باشه که ازش دیدی.تازه مگه حالا مونیکا چه کرد که شما دوتا انقدر شلوغش میکنید.خلاصه هر حرفه ایی ویژگی های خاص خودشو داره.حالا یا یه چیز طبیعی و یا حالتی که خودش عشق میکنه به قیافش بده .این بحث کردن داره اصلا ؟چیزی که مهم اینه که انرژی هسته ایی حق مسلم ماست /کارت سوخت دولتی اکنون در جیب ماست.<BR>پت:برادر چت .حرف های برادر مت را که یک مومن خدا شناس و اسلام شناس هست شنیدی؟ویژگی های شغلی.اگر با من کاری نداری من بروم بازیگر شوم.چون با ویژگی هایش خیلی حال میکنم.<BR>چت:نه برادر چت تنها وایسا من دستم را وارد دوشاخه بکنم تا باتو همراه شوم.<BR>ژت:سرشت آدمی چیزی که نمیتونه تغییرش بده،حالا آدم&nbsp; تو هر مسیری که میخواد بره.</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 24 May 2008 14:30:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=164</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/04/post-164/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چیزی میان اعتقاد و احساس]]></title>
					<link>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/02/post-163/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><FONT face="courier new, courier, mono" color=#ff6600 size=4>جایش اینجا&nbsp; نبود.به وبلاگ دیگر منتقل شد.</FONT></P>
<P>۲۹/۳/۱۳۸۷&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۱۸:۰۸</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 22 May 2008 16:43:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghost-town.blogsky.com/Comments.bs?PostID=163</comments>
          <guid>http://www.ghost-town.blogsky.com/1387/03/02/post-163/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
